X
تبلیغات
برگی از دفتر زندگی

دیالوگی از فیلم آناتومی جهنم

مرد : می دونی مردم چرا با هم نوشیدنی می خورند؟

زن: چرا؟

مرد: برای اینکه حرفی برای گفتن ندارند.

مرد:  و گمان می کنند رختخواب اوضاعو بهتر می کنه در حالیکه بدتر می کنه.

خیلی نقد بد برای این فیلم نوشتند ولی من ازش خوشم اومد ، چون حرفایی داخلش بود که تا حالا نشنیده بودم و یا از این منظر به اونها نگاه نکرده بودم.

ارزش فیلم به متنیه که اونو می سازه. البته در فیلم های فلسفی یا درام.

شاید این فیلم در نگاه اول یک فیلم مستهـــجن به نظر بیاد ولی وقتی به دیالوگهای زن و مرد داستان گوش می دی می بینی چقدر حرف برای گفتن داره که در سطح جامعه ما اصولاً مجالی برای حرف زدن پیدا نمی کنه و اصلاً گناهه که به سمت این حرفا بری، شناخت احساسات و اندام جنـــسی زن به این نحوی که در این فیلم تشریح شده و فکر کنم خود زنها هم همچین شناختی از خودشون نداشته باشن.

این فیلمو برای کسانی که ذهن بازی دارند و دنبال شناخت یک وجود از زوایای دیگه هستند توصیه می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:2 توسط برادرخونده |

نقد وبرسي فيلم Reader

کارگردان: Stephen Daldry
هنرپیشه: Ralph Fiennes,Kate Winslet
محصول: 2008

معرفي:

سال 1958، آلمان پس از جنگ جهاني دوم. مايکل برگ نوجوان با هانا اشميتز که دو برابر سن وي را دارد، برخورد کرده و در مدتي کوتاه با هم رابطه عاشقانه پيدا مي کنند. کشف علاقه هانا به شنيدن قصه هايي که مايکل از روي کتاب براي وي مي خواند، باعث عميق تر شدن رابطه آن دو مي شود. اما يک روز هانا محل سکونت خود را تخليه کرده و ناپديد مي شود. هشت سال بعد، مايکل دانشجوي رشته حقوق شده و استادش وي را به همراه ديگر شاگردانش براي تماشاي محاکمه چند نفر از جنايت کاران جنگي نازي مي برد. در دادگاه مايکل بار ديگر هانا را مي بيند، ولي اين بار لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستي در مرگ ده ها انسان است. همدستانش نيز براي خلاصي از مجازات هاي سنگين، نقش وي را در ماجرا پر رنگ تر جلوه مي دهند. هانا بعد از امتناع از آزمون بررسي دست خط، اتهام را پذيرفته و به زندان ابد محکوم مي شود. تنها مايکل از راز او باخبر است. ولي کوششي براي نجات وي نمي کند. اما مدتي بعد بسته اي به دست هانا مي رسد...


نقد و برسي:

استيون ديويد دالدري متولد 1961 دورست، انگلستان و فارغ التحصيل دانشگاه شفيلد؛ پيشينه اي درخشان در تئاتر دارد. دو بار جايزه لارنس اوليوير را دريافت کرده و جايزه توني را براي کارگرداني نمايشنامه An Inspector Calls جي. بي. پريستلي به دست آورده است. اما تماشاگر ايراني او را با دومين فيلمش-ساعت ها- مي شناسد. در حالي که اولين فيلمش بيلي اليوت-درباره پسر 11 ساله يک معدنچي که استعدادي شگرف در زمينه رقص دارد- نه فقط موفق شده بود در گيشه درآمدي هنگفت کسب کند، بلکه سيلي از جوايز-از جمله نامزدي اسکار- را به سوي سازنده اش سرازير کرده بود. فيلم دومش ساعت ها به دليل اقتباس هنرمندانه اش از کتاب ديويد کانينگهام و سه شخصيت مونث آن-از جمله ويرجينيا ولف- با تحسين منتقدان و استقبال گرم تر جشنواره ها روبرو شد و اسکاري هم براي نيکول کيدمن به ارمغان آورد. با اين چنين پيشينه اي از فيلمساز کم کار و گزيده کاري چون دالدري، کتاب خوان که بر اساس کتابي مشهور به همين نام نوشته پروفسور حقوق آلماني و قاضي مشهور برنهارد شلينک ساخته شده، بايستي پيش از ديدن نيز کنجکاوي و اشتياق هر سينما دوستي را تحريک کند. کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ترينش را مي شود هولوکاست(همه سوزي يهوديان) دانست. اما انگشت روي مسائل ريزي مي گذارد که نمي شد در فرداي جنگ جهاني دوم و آغاز محاکمات جنايتکاران نازي بر زبان راند. مردان و زناني که با حرارت و اشتياق به دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحليل دقيق و از همه مهم تر انساني مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان قرباني مي خواست و کتاب خوان مي خواهد بگويد همان طور که هانا اشميتز خود را قرباني شرم خويش از بي سوادي مي کند، کليت مردم آلمان نيز براي رهايي از شرم تاريخي شان در همدستي حتي خاموش با هيتلر-چيزي که يکي از دانشجويان پروفسور روئل به او مي گويد- به سرعت قربانياني يافته و همچون بز طليقه با آنان رفتار کردند. برگردان 32 ميليون دلاري دالدري به ما مي گويد نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلي که به نوبه خود بعدها براي رهايي از شرم شخصي و تاريخي اش کوشش هايي نه چندان جدي براي رهايي وجدانش صورت داد. مايکل برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشميتز مي شود، ولي با وجود وقوفش بر رازي که افشاي آن مي تواند موجب رهايي اش شود، سکوت مي کند. او نيز با تفکر توده اي همراه مي شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهاي کاست از کتاب هاي مشهور ادبيات جهان با صداي خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکين وجدان خويش برمي آيد. اما او نيز به سهم خود موجب نابودي انساني به عنوان نماينده نسلي مي شود که عشق را به وي ارزاني داشته بود. هانا در زندان مي ميرد، ولي مايکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهايي مي يابد. دخترش را که با وي رابطه گرمي ندارد، به سر مزار هانا مي برد تا با وي از زني سخن بگويد که اولين قطرات شهد عشق را به کامش ريخته بود و هيچ کس نتوانست بعدها جاي او را در زندگيش پر کند. دالدري به تماشاگرش مي گويد که بايد قبل از اينکه دير شود، دست به کار شد. ميراث معنوي خود را بازيافت، با مايه هاي ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر ميراث انساني گذشتگان که در کتاب ها براي ما به جا گذاشته اند، نشد! کتاب خوان در کنار موضوعي چنين مهم و تاريخي که از ديدگاه يک حقوق دان برجسته روايت شده، ستايشي از کتاب و کتابخواني است. ستايش نامه اي براي اديسه، هکلبري فين و آنتوان چخوف و بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشي از گريم نه چندان خوب کيت وينسلت، يک بازي درخشان از وي را به نمايش مي گذارد که مي تواند او را به جايزه اسکار برساند. کتاب خوان يکي از بهترين فيلم هاي فصل است که تماشاي آن براي هر جوياي حقيقت ضروري است. گشودن رازهاي سر به مهري که خيلي ها-از جمله خود ماها- شهامت رويارويي با آن نداشتيم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:16 توسط برادرخونده |

نقد خانم ناهید پیشور بر فیلم جاده انقلابی ساخته سام مندس

«جاده انقلابی» یك بلندپروازی دیگر از كارگردانی است كه یك دهه پیش با «زیبای آمریكایی» نامش را بر سر زبان‌ها انداخت.

سام مندس به نوعی همان كاری را می‌كند كه زوج جوان فیلمش انجام می‌دهند؛ یعنی مسیری به ظاهر موفق را ادامه نمی‌دهد و خود را در ورطه‌ای قرار می‌دهد كه مشخص نیست سرانجامش چه خواهد شد. این‌گونه است كه چهار فیلم این كارگردان هر یك به نظر فتح‌ بابی می‌رسند كه فارغ از میزان موفقیت‌شان، در آنها آشنایی‌زدایی از فرمول‌های قدیمی هالیوود اهمیت دارد.

«زیبای آمریكایی» با تمام آنچه  سال‌ها هالیوود از عشق در میانسالی به تصویر كشیده بود تفاوت داشت؛ همچنان كه «جاده‌ای به سوی تباهی» ورای ظاهرش، قواعد ژانر نوآر را عینا رعایت نمی‌كرد. حالا «جاده انقلابی» با آنكه آمریكای تب‌زده دهه50 را با سندهای تصویری ملموس و باورپذیر همراه می‌كند، ربطی به فیلم‌های سیاه آن دوران ندارد. مندس در «جاده انقلابی» طیف‌های مختلف روابط انسانی را به نمایش می‌گذارد؛ خرده‌جنایت‌های زن و شوهری كه حاصل جاه‌طلبی فرانك و آپریل  است؛ زوجی كه در اندیشه پروازند ولی در جاده تباهی گام برمی‌دارند... .

منبع: همشهری آنلاین

آنها با درك این مفهوم كه فقط یك‌بار می‌توانند زندگی كنند، می‌كوشند تا حسرت‌هایشان را به فرصت‌ تبدیل كنند. استفاده از زوج دی‌كاپریو- وینسلت (كه بازی در خشان‌شان از مهم‌ترین امتیازات فیلم است) خالی از كنایه هم نیست. زوج عاشق تایتانیك، گویی راه درازی را طی كرده و خیلی عوض شده‌اند. در میانه رویاهایی كه فرانك و آپریل آرزوی تحقق‌شان را دارند، اخلاق به چالش كشیده می‌شود اما از انسان‌بودن گریزی نیست؛ چنانكه ژان‌پیر ملویل می‌گفت: «همه انسان‌ها بی‌گناه به دنیا می‌آیند اما طولی نمی‌كشد...».

«جاده انقلابی» كالبد‌شكافی پیكره بی‌جان و بی‌روح یك ازدواج به‌ بن‌بست رسیده در آزمایشگاه یك كارگردان تئاتری است. سام مندس در تشریح لحظه‌به لحظه این اوقات دردناك و عذاب‌آور، با لحنی تند و انتقادی دردهای یك نسل خاموش را فریاد می‌زند و رویای آمریكایی را به اتهام به مسلخ‌كشاندن آمال و آرزوهای چند نسل به محكمه می‌كشاند. این فیلم با اقتباس از رمان پرفروش ریچارد یتس در سال  1961 شكست آرمان‌های یك زوج با انگیزه و «متفاوت» در متن جامعه دهه  1950 آمریكا را در محوریت قصه قرار می‌دهد و ایده‌آل‌های غلط و نظام فكری حاكم بر آن دوران را به چالش می‌كشد؛ تفكر غالبی كه پس از گذشت نیم‌قرن هنوز در گوشه و كنار جهان قرن بیست‌ویكم حضور قاطعی دارد.

خرده جنایت‌های زن و شوهری
فرانك و آپریل ویلر  به تبع سنتی كه پس از جنگ میان مردم جاافتاده است، زندگی در شهر را رها كرده و تصمیم می‌گیرند فرزندانشان را در فضایی آرام و بی‌دغدغه و به‌‌دور از شلوغی دیوانه‌كننده منهتن بزرگ كنند. آنها آرامش و طبیعت زیبای «تپه‌های انقلابی»‌را در ایالت كانكتیكات برمی‌گزینند اما با دیدگاهی متفاوت از مردمان ساده آن منطقه، سعی می‌كنند زندگی متفاوتی داشته باشند.

 میل به خاص بودن را از همان لحظات نخست آشنایی با هم درمیان گذاشته بودند؛‌ زمانی كه بلند‌پروازانه از رویاهایشان گفتند و در تصویر زیبایی كه از آینده ایده‌آلشان ساخته بودند نقاط مشترك زیادی یافتند.

 اما گذشت زمان و تجربه زندگی مشترك نشان داد كه تعبیر مشابه آنها از خاص بودن مفهومی متفاوت داشته است!

خو گرفتن واقعیت تلخ زندگی فرانك و آپریل با رویای آمریكایی، آنها را به وقوع فاجعه‌ای زودهنگام هشدار می‌دهد كه البته فرد حساس‌تر را متوجه خود می‌سازد. آپریل كه سابقاً هنرجوی سینما بوده و آرزوی هنرپیشه‌شدن را در چهاردیواری خانه مدفون كرده، روح لطیف‌تر و حساس‌تر و شاخك‌های احساسی قوی‌تری دارد. او خیلی زود متوجه تله‌ای می‌شود كه خانواده‌اش را گرفتار كرده و می‌كوشد برای بازگشت به یك زندگی شاداب و پرطراوت چاره‌ای بیندیشد... راه‌حل پیشنهادی او اقامت در پاریس است.

زندگی در این شهر او را از فضای یأس‌آور خانه و یكنواختی روزمرگی‌ها نجات می‌دهد و برای فرانك این فرصت را فراهم می‌كند كه فارغ از كار كسل‌كننده روزانه خودش را پیدا كند!
فرانك در وهله اول از ایده همسرش استقبال می‌كند اما ظرف چند روز با یك پیشنهاد كاری خوب كاملا از این تصمیم صرف‌نظر می‌كند. او به جامعه تعلق دارد و سعی می‌كند خودش را با شرایط وفق دهد تا نظر مساعد آن را جلب كند او فكر می‌كند كه با موقعیت جدید قطعا می‌تواند با شرایط جدید كنار بیاید. او می‌خواهد تفاوتش را به رخ اطرافیان بكشد تا حس حسادتشان را برانگیزد اما واقعیت آن است كه این «متفاوت بودن» را در ترفیع مقام اجتماعی و تبدیل‌شدن به یك چهره متمول و بانفوذ می‌بیند.

درحالی‌كه همسرش نقطه مقابل اوست؛ جز به او و فرزندانش تعلق‌خاطری ندارد و «تفاوت» را در داشتن یك زندگی بی‌دغدغه و رسیدن به آرزوهایش می‌داند. این‌گونه است كه عاشق‌پیشگی آنها به دوری و فراموشی می‌انجامد و امیدشان به یأس و احساس پوچی! تلاش و تقلای آنها برای نجات از این مهلكه به مشاجرات و درگیری‌هایشان دامن می‌زند تا جایی كه سرخوردگی، عنان شخصیت هر كدام از آنها را به دست می‌گیرد. برای فرانك زندگی یعنی محكومیت ابد به كار‌كردن بی‌مزد و مواجب و برای آپریل یعنی محكومیت ابد در سلول انفرادی خانه! و برای هر دو نفر زندگی دوباره یعنی خداحافظ تا به آرزوهایمان برسیم! این خداحافظی برای جدایی بر زبان هیچ‌كدام از آنها جاری نمی‌شود، اما عملاً زمانی اتفاق می‌افتد كه هر كدام برای رهایی از بار فشارهای زندگی و پر كردن خلأ عاطفی‌شان محبت و توجه را خارج از خانه جست‌وجو می‌كنند؛ اتفاقی كه پاییز حز‌ن‌انگیز روابط این زوج را در پی دارد. هر چند آنها می‌كوشند تا با غرق‌شدن در گرداب توهمات، خود را  از این واقعیت دردناك خلاص كنند و با شادی‌های صوری تظاهر به خوشبختی كنند.

فراتر از واقعیت
بدیهی است كه چنین فضایی حساسیت‌های دراماتیك سام‌مندس را به‌عنوان یك كارگردان خوب تئاتری تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. هر چند او امروز نامی شناخته شده در حوزه سینماست اما سبك ذاتی صحنه‌پردازی‌اش در عالم تئاتر را همچنان با خود یدك می‌كشد. به‌همین خاطر است كه در فیلم او همه چیز بزرگ‌تر و پررنگ‌تر از واقعیت روی پرده آورده می‌شود. حتی كلیدی‌ترین دیالوگ سناریو را در اختیار یك نقش فرعی قرار می‌دهد تا دانای كل قصه‌اش یك بیمار روانی خارج از جریان یكنواختی زندگی در تپه انقلابی باشد؛ جان پسر یكی از دلالان معاملات ملكی، تنها كسی است كه می‌تواند از پس ظاهر آرام و لبخند یخ‌زده بر لبانشان به غلیان احساس دوری و ناامیدی از یكدیگر پی ببرد.

آخرین ساخته مندس همه آنچه كه مردم برای معنابخشیدن به زندگی در هجوم شلوغی‌ها و نابسامانی‌های اخلاقی و اجتماعی جست‌وجو می‌كنند را تصویر كرده و نتیجه مطالعات جامع و اندیشمندانه یتس نه‌فقط به‌عنوان نویسنده كه در مقام یك محقق اجتماعی را به یك فیلم خوب و برجسته تبدیل می‌كند. دو سوم «جاده انقلابی» سریال «مردان دیوانه» است و یك سومش «زیبایی آمریكایی»! این فیلم هم افراطی‌گری كاراكترها را در سیگار كشیدن و دائم‌الخمری مردان دیوانه دارد و هم نگاه انتقادی اما تئاترگونه مندس را به رویای آمریكایی در «زیبایی آمریكایی». نه كابوس‌های وحشتناك شبانگاهی شخصیت را رها كرده‌اند و نه بیماری همه‌گیر یكنواختی و ناامیدی! فیلمنامه قابل‌قبول جاستین هیث در اقتباس زیركانه‌ای از داستان یتس با نگاهی دقیق موضوعش را می‌شكافد اما همواره به ساختار اصلی قصه، شخصیت‌پردازی‌ها، زاویه دید راوی و بیشتر دیالوگ‌های رمان او وفادار مانده است.

هیث و مندس نكات مهم احساسی و تماتیك كتاب یتس را یافته و كوشیده‌اند تا بهترین روش سینمایی را برای تصویر آن انتخاب كنند. نمایش نوسانات روحی و تغییرات لحظه‌به‌لحظه رفتاری كاراكترها، خصوصاً آپریل، نیازمند مهارت زیاد بازیگر است اما دستور كار اصلی آن باید از متن اصلی استخراج می‌شد، لذا هیث و مندس سعی كردند نكات مهم احساسی و تماتیك رمان اصلی را بیابند و راهنمایی‌های لازم را برای بیان احساسات و ویژگی‌های شخصیت‌ها از لابه‌لای سطور منثور  یتس پیدا كنند و بهترین روش سینمایی را برای تصویر آن انتخاب كنند، در این موقعیت حساس عكسل‌العمل فرانك چه خواهد بود؟ آپریل چه احساسی دارد و باید در پاسخ دیالوگ او چه بگوید؟ در یك لحظه مشابه 2نفر از موضع متفاوت چه واكنشی نشان خواهند داد؟

وقتی تب دراماتیك قصه بالا می‌گیرد شالوده رمان اصلی در بخش‌هایی از داستان متزلزل می‌شود تا جایی‌كه تماشاگر با خود می‌گوید چرا جزئیات دراماتیك بیش از رویدادهای اصلی با كتاب یتس می‌خواند؟ این سؤال پاسخ روشنی دارد: نباید از مندس انتظار داشت كه تمام ویژگی‌ها و ریزه‌كاری‌های یك كار برجسته ادبی را با همان كیفیت در مدیوم سینما بیاورد. چنین كاری شاید تنها از عهده پیتر برمی‌آمد، آن هم در روزهای اوجش! به‌عنوان مثال كاراكتر فرانك در فیلم مندس یك شهروند عادی با تحصیلات متوسطه و بی‌توجه به آداب اجتماعی و اخلاقیات توصیف شده؛ جوان بازیگوشی كه گاهی اوقات هرز می‌پرد!

 درحالی كه یتس دغلكاری‌های او را در رفتارهای ضد و نقیض او و فراز و فرود احساسات زودگذر و مبهم روح سركشش نشان می‌دهد. شخصیت او در رمان دچار چندگانگی است؛ گاهی با جسارت، سرخوشی و شادی به استقبال خطر می‌رود و گاهی با تردید و دریغ و پشیمانی بازمی‌گردد تا به عذاب وجدانش پاسخ دهد و اعتراف كند. هیث به نكات اصلی و ظریف مدنظر نویسنده توجه كافی داشته و به‌خوبی ایده‌های آن را پرورانده است، اما نمی‌تواند از تله زبان خاص دوره‌اش بگریزد. همین امر سبب می‌شود كه دغدغه‌ها و دلواپسی‌های فیلم را منسوخ  و متعلق به زمان خاص خودش جلوه دهد.

 اما از آنجا كه جوهر فیلم «جاده انقلابی» متأثر از سبك طبیعی‌گرایی كارگردان است در تمام طول فیلم و درخلال موقعیت‌های مختلف به بیننده هشدار می‌دهد كه اطرافش را دقیق‌تر بنگرد و شاهد مبارزه كسانی باشد كه پس از گذشت چند دهه هنوز از این معضل اجتماعی رنج می‌برند.

در دل تاریكی
«جاده انقلابی»‌در عین تأثیرگذار بودن به جای آنكه احساسات مخاطب را نشانه بگیرد سعی در خودنمایی دارد و از آن جایی كه نمی‌تواند خود را در قصه رها و همراه با شخصیت‌ها احساس كند از بیرون به آن نگاه می‌كند و یك گام از احتضار آنها عقب‌تر است. «جاده انقلابی» بیشتر شبیه به یك كلاسیك متعهدانه است كه با تمركز بر فضای تاریك و سیاه زندان دهه1950 باورهای غلطی را كه منشأ اختلافات خانوادگی و تناقض‌های شخصیتی افراد بوده و آرامش كانون خانواده را به مخاطره می‌انداخته زیر سؤال می‌برد.

قربانیان رویای آمریكایی دهه 50 كه این سال‌ها هشتمین دهه از زندگی‌شان را سپری می‌كنند، از پوچی دوران جوانی و عدم‌رضایت از سیره زندگی‌ای می‌گویند كه جامعه‌ برایشان تجویز می‌كرده است. به عقیده آنها ماركرهای فرهنگی نظیر تلویزیون، سینما و آگهی‌ها سعی داشتند زنان جوان را به این باور برسانند كه باید در بندگی روزمرگی‌ها شاد باشند و اگر نیستند خود را شاد جلوه دهند. این رسانه‌های مسلط بر افكار عمومی چنان افرادجامعه را مسخ كرده بودند كه اگر درونشان احساسی جز رضایتمندی داشتند، خود را سرزنش می‌كردند.

 این نسخه عملاً موجبات ریاكاری، خودفریبی و سرخوردگی این افراد را فراهم می‌كرد. بایدهای زندگی در این دوران در دنباله‌روی از شیوه زندگی طبقه متوسط اجتماع و تظاهر در رفتار و گفتار اجتماعی خلاصه می‌شد و نبایدهایش در اعتراض به وضع موجود! در چنین شرایطی تبعیض جنسی و خودبرتر پنداری مردان خانواده را در مسیر خو گرفتن به بیهودگی، یكنواختی و مرگ احساسات قرار می‌دهد و همین امر سبب می‌شود كه جوان آگاه‌تری چون آپریل در مقابل هنجارهای ناهنجار اجتماعی بایستد و چون یارای مقابله با نیروی غالب را در خود نمی‌بیند ترجیح می‌دهد كه «خود»‌ و دیگری كه وجودش وابسته به حضور اوست را از صورت مسئله این معادله نابرابر پاك كند!

انتخاب‌های هوشمندانه
وینسلت و دی‌كاپریو بی‌آنكه سعی در تعریف رابطه و موقعیت جدیدشان داشته باشند خود را در منطقه زیبا و سرسبز تپه انقلابی می‌یابند، حتی یك لحظه هم در سایه تایتانیك قرار نمی‌گیرند. انتخاب دی‌كاپریو برای نقش فرانك با توجه به نقاط ضعف و قوت شخصیت او بسیار آگاهانه است. زیبایی ظاهری، لبخند پیروزمندانه و چرب‌زبانی او برای جوانی كه سهمش را از زندگی بیشتر می‌داند بسیار مناسب است. شانه‌های افتاده  و چشمان خواب‌آلودش درست به ظاهر كاراكتری كه اسیر یكنواختی و بی‌تفاوتی است می‌خورد.

طراحی تولید كریستی زیا با مناظر زیبا در لوكیشن‌های كانكتیكات و گاتام تلفیق می‌شود، تا تصویر روشنی از فضای جامعه آمریكا در سال1955 را بدهد. فیلم‌پردازی عالی راجر دیكنز سبب شده كه كار همه- طراحان، هنرپیشگان، كارگردان، گریمور و حتی باغبان- بهتر از آنچه كه هست به‌نظر بیاید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:34 توسط برادرخونده |

تا كجا بايد رفت

از دياري به ديار ديگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقي و ياري ديگر

كاش ما آن دو پرستو بوديم

كه همه عمر سفر مي كرديم

از بهاري به بهاري ديگر

از بهاري به بهاري ديگر........

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:7 توسط برادرخونده |

سلام

می ترسم با تو باشم ، می ترسم نتونم توقعاتتو برآورده کنم، می ترسم نتونی توقعاتم رو برآورده کنی.

اونوقت با فاصله بینمون چه خواهیم کرد؟ پس بهتره از همون اول بینمون فاصله باشه چرا بیخود یه رابطه جدید درست کنیم وقتی اینهمه ترس وجودمو گرفته یا شاید هم سرخوردگی.

تنهایی بهتره ، من تنهایی رو انتخاب می کنم.

البته همیشه دلم اینو نمی خواد.امروز اینجوری ام.

آدما نسبی اند، هممون نسبی هستیم. اگه شما مطلقید بیا منو قانع کن.

خداحافظ همین حالا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 8:56 توسط برادرخونده |

سلام

می دونید گاهی اوقات احساس می کنید که نیاز به تغییر و تحول دارید.

گاهی یک فیلم می بینید و در روحیه شما اثری ایجاد میشه. گاهی یه داستانی می خونید و فکر می کنید که باید تغییر کنید.

اما می دونید هیچ تغییری ماندگار نیست مگر اینکه در وجود شما رخنه کنه یعنی در عمق جان شما بنشینه و آن با فیلم و داستان و سایر ایجاد نمیشه. باید برای یک تغییر وقت زیادی صرف کرد که آن جز با علم و یقین به درستی آن تغییر ایجاد نمی شه.

پس هر موقع فیلم دیدی یا داستانی خوندی فکر نکن الان نیاز به تغییر داری.

برو در موردش تحقیق کن ، وقت بگذار ، تلاش کن. اونوقت تغییر خودبخود و آهسته آهسته در وجودت ایجاد می شه بدون اونکه حتی بفهمی تغییر کردی.

تابعد.

نظراتتون رو برام بگید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:25 توسط برادرخونده |

سلام

امروز یه سوال دارم؟

من از علاقه مندان استاد شجریان هستم.

به نظر شما چه کسی می تونه بعد از ایشان جای خالیشان را پر کند؟

من فکر می کنم همایون ، پسر استاد بهترین جایگزین می تونه باشه.اگه به حرف من شک دارید فقط بکبار اهنگ نسیم وصل را با صدای همایون گوش کنید تا به حرف من ایمان بیاورید.چون از شعرش هم خیلی خوشم اومده براتون می نویسم.

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

و واقعا این شعر با افسردگان چه خواهد کرد؟

خیلی حال داد نه؟

تابعد.

یاحق.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:23 توسط برادرخونده |

این دیالوگ فیلم شبهای روشن رو من خیلی دوست دارم.

وقتی حواست هست فقط زیبایی، وقتی حواست نیست زیباترینی.

حالا حواست هست؟

شما از چه دیالوگی تو چه فیلمی خوشتون اومده یا میاد.

البته خیلی دیالوگهای دیگه هم هست که خیلی دوستشون دارم ولی فعلا برای شروع همین بسه.

دوستدار همه شما.

برادرخونده

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:35 توسط برادرخونده |

در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی! (حمید مصدق) تو این قسمت برام از شعر های قشنگی که شنیدید یا گفتید بگید. تا بعد. خداحافظ همین حالا.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 9:30 توسط برادرخونده |

در اینجا از غمهاتون برام بگید. برام بگید که چی شما رو غصه دارمیکنه؟

شادیهاتون رو برای خودتون نگه دارید و غم هاتون رو با من تقسیم کنید، چون می دونید من غم رو از تنهایی بیشتر دوست دارم. همیشه یاد آهنگ بک استریت می افتم که می گه :غم زیباست ولی تنهایی وحشتناکه.

حالا بیایید از غمهایی بگیم که تو دلمون سنگینی می کنه.

دوستدار همتون.

برادر خونده

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:48 توسط برادرخونده |